به دلیل هنگیدن مخ لیدی مارمالاد طی این یه هفته و ادامه این روند در چند روز آینده از همین تریبون اعلام میکنم فعلن نمیتونم آپ کنم...به جان خودم نباشه به جان ا.ن قول میدم زود برگردم...
راستش کلا که فکر میکنم هیچکار شاخصی تو زندگی ام نکردم که الان با افتخار بگم و پزشو بدم اما خب مینویسم تا شما هم بفهمید لیدی مارمالاد کیه...
کودکی:روز ۱۹ اکتبر تو یکی از بیمارستانای مرکز شهر لندن نزدیک محل کار مادرم بعد از کلی کل کل با یه خانوم دکتر زبون نفهم بدنیا اومدم در حالی که به گفته ی مادرم ده روز هم تاخیر داشتم و کلا مسئله ...گشادی من از همون بدو خلقتم بوده و ایرادی هم بر من نمیشه گرفت...
به علت ریز قلو بودن بسیار لطف کردم و ۱۰ روز هم در دستگاه به سر بردم تا شدم آدم ۲.۲۰۰گرمی و شایسته پا گذاشتن به این دنیای وحشتناک....تا ۶سالگی ام بهترین دوستام دو تا دختر انگلیسی و یه پسر نروژی بود که خیلی با مرام اند و هنوز هم بهم ایمیل میدن ...
بعد از اون برگشتیم ایران و درست وقت مدرسه ام بود...ولی از همون اول نشون دادم که این بچه از مدرسه بدش میاد و یادمه روز اول مدرسه ها ساعت ۱۰ صبح از کلاس اومدم بیرون و دور از چشم همه رفتم بیرون و به این ترتیب اولین فرار من از مدرسه اینجوری شکل گرفت و خیلی با کلاس ساعت ۱۲ به خونه مامان بزرگم که نزدیک مدرسه ام بود رفتم وگفتم به مامانم زنگ بزن بگو اینجام و خودم از مدرسه برگشتم...حالا از اینجا به بعدش به علت بدرفتاری والدین با بچه ۷ ساله سانسور میشه....
از همین سن بود که به خاطر شاغل بودن پدر و مادرم اغلب اوقات تو خونه تنها بودم و همون موقع تلاشهایی داشتم تا بگم نقاشی ام خوبه و با شور و شوق خط خطی هامو میبردم به مامانم نشون میدادم و الحق هم که استقبال میشد ازشون و از نظر پدرم همیشه تیزهوش بودم!!!!!پدره دیگه مگه چیه هر وقت پدر شدی میفهمی!!
۱۰ سالم بود که اولین بار رفتم کلاس ویولن و این اولین حرکت آدم گونه من تلقی میشه چون قبل از اون تقریبا روزی نبود که به علت آزارو اذیت بچه های مدرسه توبیخ نشم و مایه ی خجالت والدینم نباشم اما همیشه لبخندهای مرموزانه بابام رو یادم نمیره وقتی یواشکی به مامانم میگفت خیلی خوشم میاد که عسل حقشو میگیره از همه...
حتی چند بار تهدید به اخراج و پرونده زیر بغل شدم که اولیش وقتی بود که به معلمم گفتم پارتی بازی میکنی سر کلاسو دختر خواهرتو میشونی میز اول!!بعله از همون عفوان بچگی حرف زور تو کت من نمیرفت!!و کلی هم رشادت کردم تا موفق شدم مقام شامخ میز اول رو از آن خودم کنم!!آیکون رضایت مندی و اینا!!
نوجونی:چون یه مقدار سوات داشتم اون زمونا هنوز و نم نکشیده بود مدرسه فرزانگان قبول شدم و تو اون دوران خیلی خیلی سخت تقریبا میتونم بگم تنها بودم ...همیشه تو جمع دوستان بودم اما عملا احساس صمیمیت با هیچ کدوم نکردم و از همون موقع عاشق کتابو روزنامه شدم...به کتابخونه میرفتم و آرشیو روزنامه هارو میدیم...خیلی حال میکردم با روزنامه های قدیمی...از دیدن عکس هاشون لذت میبردم و همیشه فکر میکردم یه روز روزنامه نگار بشم اما این آرزو هم مثل خیلی های دیگه هیچ وقت عملی نشد....دوران دبیرستان هم تو همون مدرسه و با همون دوستا گذشت البته یه مقدار باهاشون راحتتر شدم اما هیچ وقت رازی از عسل تو جمع های دخترونه اونا شنیده نشدو همیشه محکوم بودم به آب زیر کاهی!!!تو این میون بودن عناصر ذکوری که فقط اسمهاشون یادمه و هیچ خاطره ایی از دوست داشتن اونها رو به یاد ندارم...البت اینم بگم که اینجانب به غایت شر بودم و همیشه مایه عذاب پدر و مادرو مسئولین مدرسه!!
جوونی:جوونی من هم مثل خیلیا عجین بود با قبول شدن تو دانشگاا و ۴ سال درس و امتحان و کوفت و زهرمار !!که خوشحالم تموم شد...البت باز هم از حضور دوستان بی بهره نبودم ویه هفته نامه تاسیس کردیم به اتفاق همین دوستان که توش مسائل سی یا سی روز رو به همراه مشکلات دانشگاهمون با دیدگاه طنز مینوشتیم که الحمدا...درش رو گل گرفتن بعد از دو سال و ما موندیم و حوضمان نه ببخشید همون دوستهای نشریه که بعد ها با اونها تریپ رفاقت ریختیم و صمیمی شدیم!!بعد از فارغ التحصیلی هنوز هم بااون ۸ نفر ارتباط دارم وگهگاهی یه کوهی..کافی شاپی میریم با هم!البته از تو اون جمع الان ۵ تاشون متاهل اند و جمعمون بزرگ تر شده....
فشار تنهایی گاهی اوقات آدم رو سوق میده به چیزای دیگه(فکر بد نکنین بابا!!)و تنهایی تو خونه منو با دنیای نت آشنا کرد اولا فقط وبلاگ خون بودم اونم از نوع خاموشش بعد روشن شدیم!!و بعد هم طی یه اتفاق که دلم نمیخواد ازش حرف بزنم صاحب لیدی مارمالاد شدم...الان اینجاو دوستای مجازی ام برام مامن و پناهگاهی شدن که همیشه دارمشون و خیلی هم به داشتنشون میبالم...تو این میون ارشد هم قبول شدم که به علت سفر به بلاد کفر و برخی مسائل دیگه بیخیالش شدم و کلن الان تو خونه نشستم و دل خوش کردم به ویولنم که همراهم بوده از بچگی..اینجا و شماها....
نمیدونم این مرض از کجا به جونمون افتاده که درد بی درمون هم هست گویا...گ.شادی رو عرض میکنم!والا این روزا ما بیکار تر از قبل هستیم نه فشار امتحانی داریم که بگیم وقتشو نداریم بیایم آپ کنیم نه کار و بار درست حسابی که پزش رو بدیم و بیاییم بگیم از کله سحر میریم سر کار تا بوق سگ و وقتشو نداریم بیایم ..نه آقا جان کلی هم فری تایم داریم برای خودمان و افتادیم مثل بختک روی وبلاگهایتان و قورتشان دادیم به مرگ خودم...یعنی اینتر نزده اید ما پستتان را خوانده و کامنت هم گذاشته ایم
کار فقط به وبلاگهای شما ختم نمیشود که باباجان!فیلمهای هالیوود را هم از تنور در آمده دیده ام که هیچ کم کم تصمیم گرفته ام بالیووود را هم که قبلا به فلان جای بقال محل هم حساب نمیکردم از دست ندم و کلا به نظرم در این اوضاع زیبای مملکت دیدن این فیلمها خیلی فایده ها داردم اولینش اینه که فقر فقط تو کشور مانیست و بدبخت بیچاره تر از ما هم هست و بعد وقتی ساعت ۱۲ شب زمستون با ماشین پشت چراغ قرمز وایستادی و دختر ۷-۸ ساله ایی رو میبینی که کشمش میفروشه و اسفند دود میکنه با یه آخی سر و ته اش رو هم میاری و نهایتا یه بسته هم میخری ازش و احساس میکنی بهشت واجب هم شدی الان! و دیگه مثل قبل والده محترمه ا.ن رو یاد نمیکنی!!!تازشم کلی هم حس تمدن و فرهنگ هم میکنی که فحش ندادی!!
کجای کارید این تازه اولیش بود اونقده فواید داره این هیلم فندی ها!!با این اعصابای خرد از طرح تهوع اقتصادی وترافیک و هوای کاملا سالم این روزای تهران لذتی از دیدن این فیلم ها به آدم دست میده در حد معاشرت باحوریان بهشتی و رودخونه های شیر و عسل!!!و اینا....والا به خدا بده لقمه رو میجوند میزارن دهنت ؟نه بده؟؟وسط فیلم میری یه چایی هم میخوری میایی میبینی هنوز دارن قر میدن و چیزی از دست ندادی که مجبور شی بک کنی فیلم رو....به خدا آدمای خوبین اینا قدرشونو نمیدونیم ما..حتما باید بشینی شونصد قسمت فرار از زندوون ببینی که خر کیف شی؟دو ساعت میشینی اکشن و رومانس و ترسناک و همه ژاندرها رو یه دفعه میبینی و حالشم میبری...
آره خلاصه ما یه سه چهار ماهی وقت داریم تا عزیمت مجدد به بلاد کفرو موندیم که این اوقات فراغت خودتان را چگونه گذرانده اید رو چیکارش کنیم..حالا شاید هم برم مسجد محل کلاس ملیله دوزی!!که رفتیم ایشالا خانه بخت از هر انگشتمان همین جور شرشر هنر بریزه و همسر محترم رو سولپلیز کنیم..(مدیونید اگه فکر کنید این آخری رو واسه هدف خاصی نوشتم ها...مدیونید)
پ ن:امروز سالمرگ هایده است..هایده دیگه ...همون چاقه!!من خیلی با صداش حال میکنم خلاصه یه یادی هم ازش بکنیم بد نیس طفلی بیس ساله مرده
۱-اولین و بزرگترین آرزوم یا شایدم کاری که عاشقش بودم پیانو زدن بود در حد عالی!! که تا این لحظه که اینجام هیچ وقت در حد مبتدی هم نتونستم انجامش بدم و مثل همه آرزوهای دست نیافته پدر مادرا دلم میخواد یه روزی بچه ام بتونه این آرزومو عملی کنه...
۲-همیشه دلم میخواس یه شیرینی فروشی داشته باشم و هر چقد که دلم میخواد شیرینی و کیک و بستنی بخورم و صد البته نه نگران دندونام باشم نه چاق شدن نه دیابت و نه نگاه چپ چپ مامانم!
۳-از بچگی خیلی دلم میخواست برم مصر و اهرام ثلاثه رو از نزدیک ببینم ..بعد برم توش و مومیای هاو گنج های مدفون!! اونجا رو کشف کنم!!!امان از این کارتون سندباد که ما رو این طوری هوایی کرد! مامان بزرگ خدا بیامرزم همیشه میگفت عسل همش تو عالم خودش سیر میکنه و با گفتن این حرفش مامانم میگفت:وااااا...مامان !یعنی بچه ام دیوونه اس؟؟!!هیچ وقت نفهمیدم مامان بزرگ چی جوابشو میداد چون همون موقع میرفتم تو رویای اینکه اگه دیوونه بودم چه خوب میشداا!!دیگه مدرسه نمیرفتم!!
هنوزم دلم میخواد برم یه روزی برم مصر و تا حالا که نشده...
۴-(مورد مهمی که یادم رفت بگم و الان یادم اومد )همیشه از مدرسه بدم میومد و دلم میخواس مدرسه رفتن کلا کنسل بشه!!با اینکه مدرسه فرزانگان میرفتم!!و لای یه مشت خر خون کلی از دوران نوجوونی ام رو گذروندم هیچ وقت خر خون نبودم و نشدمو مطمئنم از این به بعد هم نمیشم..یادمه هفت ترم شبای امتحان با خودم عهد میکردم که ترم دیگه از اولش مثل بچه ادم برم سر کلاس و درس بخونم اما دریغ و صد افسوس!!
۵-دلم میخواد پامو تا جایی که زاویه پدال گاز با کف ماشین میل کنه به سمت صفر فشار بدم و ببینم بالاخره این عددی که نوشتن ته کیلومتر ماشین اونقد میره یا نه...که اونم به لطف برادران محترم راهنمایی و رانندگی فعلا مالیده اس...اینم بگم حال این کار به اینه که تو خیابون محل خودتون باشه وگرنه تو پیست که صفا نداره!!!!والا!
خب رسم اینه که ۵ نفر رو دعوت کنیم به بازی که ما تبعیض قائل نمیشیم و کلیه برادران و خواهران محترم و ایضا محترمه اد لیست رو دعوت میکنیم...زوری هم نیس هر کی دلش خواس بسم ا...
گفتیم تو این اوضاع گل و بلبل ما نباشیم و ننویسیم بهتره واسه همین یه سفر یه هفته ایی تشریف بردیم و جای همه خالی خوش گذشت ....
البته اونجا که من بودم شبکه های بلاد کفر قطع نبود و بنده باز هم از این سی یا ست بی صاحاب دور نشدم و الانم یه چرخشی به قابلمه مامان بزرگ بالا ی پشت بوم دادیم و (یه بار هم این عربا یه لطفی کردن و عرب ست هم بدرد ما خورد!!)و همچنان دنبال میکنیم اخبار گوساله هارو...
والا به دو تا بازی دعوت شدم اولیش از طرف سینیور زامبی و دومی دافی نگار
اولی چون احتیاج به فکر داره ایشالا در پست بعدی اما بازی دخترونه دافی نگار!!!!
عارضم خدمتتون که صورتی
ظاهرا باید ۵ تا خانوم خانوما رو هم دعوت کنیم ....اما من که تعداد تو کتم نمیره و کاری که دلم بخوادو میکنم در نتیجه همه خانومای اد لیستم دعوتن به بازی مخصوص خانوما....
ماهم که یه مشت گاو و گوساله و بزغاله و ببیی!!ما رو اصلا چه به نوشتن!!همون علفمونو بخوریم و نشخوار کنیم و شانس بیاریم دیرتر نوبتمون بشه بریم ک.ه.ری.زک نه ببخشید چیزه گشتارگاه باید کلاهمونو هم بندازیم هوا ...
بعد هی میایین میگین چرا آپ نمیکنی آخه برادر من خواهر من من که میدونم نمیتونم دهنمو ببندم حالا اگه من به مرگ طبیعی تو خیابون بمیرم یا مثلا از ذوق کردگی زیاد برم زیر ماشین تو میایی جواب خونوادمو میدی نه تو جواب میدی؟د نمیدی دیگه!!!!
یعنی میخوام بگم آره حسن خیلی خطرناکه حسسسن.......
پ ن۱: سال ۲۰۱۰ هم مبارک ایشالا واسه همتون پر باشه از موفقیت و شادی و پول و صد البته فري دم...
تقريبا دو روز ميشه كه برگشتم ايران...اما كاش هيچ وقت برنميگشتم.از همون اول موقع برگشتن اعصابم داغون شد تا همين الان كه دارم اين پستو مينويسم....دلم ميخواد بخوابم و مثل اون اصحاب كهفيا سيصد سال ديگه پاشم و ببينم از اينا اثري نيست.
بليط برگشتم ساعت ۸شب بود و از ساعت ۶ رفتم فرودگاه لندن...اما از بدو ورودم نياز نبود خيلي باهوش باشي تا بفهمي يه خبرايي هست....صفاي طولاني...گير الكي...كلي سگ آورده بودن تو فرودگاه نميدونم واسه چي!!! تعداد مامورا و پليس تو فرودگاه حداقل چهار برابر وقتي بود كه اومدم اينجا!!! ما ايراني جماعتم نميدونم چرا چشمون به پليس ميوفته معذب ميشيم !روسري آورده بودم تو فرودگاه سرم كنم دنبال يه دست شويي ميگشتم كه چشمم افتاد به تي وي ....به به!!باز اين مسلمونا گل كاشتن!يه جوون نيجريه ايي دانشجوي انگليس و مسلمون!! بمب برده با خودش تو هواپيما !! و بوي انتحار و اين حرفا ميومد!ملت تو فرودگاه صداشون رفت بالا يه عده برگشتن يه عده دادو بيداد راه انداختن و من تازه فهميدم اينهمه گير تو فرودگاه واسه چي بوده و از خير روسري و اينا گذشتم!!(توقع نداشتي تو اون لحظه روسري سرم كنم تا اسلام به خطر نيوفته و جون خودم به خطر بيوفته !هااااا؟؟)
شايد باورتون نشه ۵ساعت تو صف بوديم و توم چمدونامونو زير و رو كردن تا اجازه دادن سوار هواپيما بشيم و كلا جو بدي بود...اونقدر به ايرونيا چپ چي نيگا ميكردن خودتم باورت ميشد تروريستي!!
خلاصه رسيديم ايران البته جنازه مون !! از زور خستگي تموم روزو خواب بودم و وقتي بيدار شدم و تي وي روشن بود و حمله لباس ش.خصي ها رو ديدم به جماران موقع سخنراني خا.تمي و به خودم گفتم: ول كام تو ايران!!
اونايي كه تا هفته پيش پاره شدن عكس امام رو كرده بودن تو بوق و كرنا مثل وحشيا اومدن تو وشعار ميدادن و عكس ميگرفتن !! اما همه اين كارهاشون در برابر بلايي كه ديروز سر ملت آوردن هيچ بود...باورم نميشه....
هنوزم باورم نميشه اونايي كه اسم مسلمونو يدك ميكشن و تازه خودشونو مسلمون تر از من و امثال من ميدونن !تو روز عاشورا ميزنن جووناي مردمو ميكشن...ككشون هم نميگزه !!تازه ميگن اين ۵ نفر رو نميدونيم كي كشته!!!!!!!
كار ندارم كه يكيشون خواهر زاده ي مو.سوي بوده چون اوناي ديگه هم بچه هاي ايران بودن و عزيز خونواده هاشون...اما نميدونم اوني كه مستقيم شليك كرده بود تو سر اون جوون اونم تو روز عاشورا يزيد زمووون ما هست يا نه يزيد فقط همونيه كه امام حسين رو كشت آيا؟....مخم داره سوت ميكشه....
پ ن:وسط اين همه خبر بد و جنايت شايد جاش نباشه اما فردا تولد بانوي شعر ايران (البته از نظر من و طرفداراش شايد!)فروغ فرخزاده....تولدشو به همه دوستارانش..پسرش كاميارو پسر خوندش حسين تبريك ميگم...
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم ، تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک
آه ، بگذار که بگریزم من
از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم ، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
فروغ فرخزاد
دل تو دلم نيس كه ۳روز ديگه دارم بر ميگردم ايران هيجان زده تر از وقتي كه داشتم ميومدم اينجا البته شايد هم چون ميدونم كمتر از يه ماه يا دو ماه ديگه برميگردم اينجا اينقدر هيجان دارم ...اما خدا وكيلي دلم واسه ترافيك و دود و دم تهرون خودمون ضعف ميره واسه برج ميلادي كه آخرش ما نفهميديم كي ميشه رفت اون بالاش واسه بام تهرون كه پاتقم بود واسه شلوغياي خيابون انقلاب واسه جردن و ماشين بازي واسه گشت هاي محترم ارشاد دور ميدون ونك كه فكر كنم ديگه منو ميشناختن و سلام عليك داشتيم باهم!!
خداييش سخته تحمل اين همه نظم اينجا..اصلا اگه به آدم گير ندن كه نميشه زندگي كرد ميشه؟البته اينجا هم پر از دوربينهاي مداربسته هست و چه بسا تو اتاق خوابتم پليس دوربين كار گذاشته باشه اما دم به دقيقه و به هر دليلي بهت گير نميدن و فقط نيگات ميكنن انگار..كه اونم نوش جونشون!
شب يلدا هم جاتون خالي اينجا تركونديم و ديگه واقعا به سيتي صفا رفتيم و اونقدر رقصيديم و ايراني بازي !در آورديم كه عقده اين بيست و اندي سال رو در آورديم از دلمان!!!البته اينجا انار و هندوونه خريديم اما آجيل و ديووان حافظ نداشتيم و باز هم خدا پدر اين اينتر نت رو بيامرزه كه فال حافظي گرفتيم و مديونيد اگر فكر كنيد ما اينجا زهر ماري نوشيديم و از اين قسم كفرجات!!
لندن نزديك كريسمس واقعا شلوغ ميشه و پر از توريست ...و مردمش هم دست كمي از ايرانيا ندارن و بدون هيچ دليلي ميريزن تو كوچه خيابون عصرا...شايدم به خاطر بحران اقتصاديه كه كمتر كسي رو ميبيني نايلون يا پاكت خريدي دستش باشه ...البته بازار حراجيا گرمه اما از كنار فروشگاه شنل كه رد ميشي با اينكه ۲۰ درصد آف زده اما پرنده پر نميزنه...منم واسه خريد سوغاتي ديروز همه مركز خريد ها رو زير و رو كردم و بارها و بارها خواهر و مادر و بالاخص عمه اين چيني ها رو ياد كردم مبسوط!!كه اينجا هم دست رو هر جنسي ميزاري يه مد اين چاينا گنده روش نوشته!! البته كيفيت اين اجناس چيني با اون چيني هايي كه به ايران مياد فرق داره هاا زمين تا زير زمين !!اما خب چطوري بايد به دوست و آشناها تو ايران حالي كرد كه اينا رو از لندن خريدي نه از بازار تهران!(آيكون كلافگي واعصاب خوردي)
به هر حال باز هم از اين وبلاگ استفاده ابزاري ميكنم و به كليه دوستان و آشنايان عرض ميكنم كليه سوغاتي ها رو از همينجا خريداري كردم اسناد و مداركشم موجوده!!!
پ ن۱:پستم تموم شد و حيفه يادي نكنم از پرزيدنت ا.ن كه الهي فداش بشم اون سي ديه بود موقع ان.تخابات پخش شده بود محمود ميگفت بچه سه ساله اسپانياييه تو بغل مامانش ميگفته محمود !!چقدر ما خنديديم!!خدا ببخشه ما رو!راس گفته بابا!!!اينجا هم همه محمود رو ميشناسن!!اما به اسم يه تروريست كه حامي باقي تروريستهاي جهانه ...يه چيزي تو مايه هاي ملا عمر!!!
پ ن۲:پيتزاهاي اينجا هم تومني دو زار فرق داره با ايران!!هي منتظر شديم از اين سس يه نفره ها بدن همراش ديديم نه بايد همين جوري خورد!جاتون خالي خيلي خوشمزه بود...
پ ن۳:اينجابه خاطر بحران اقتصادي و ايام ژانويه به فقراشون شام مجاني ميدن به همراه لباس گرم...ميخوام بگم تو ايران گوشمون رو پر كردن از اينكه تو غرب هر كي به فكر خودشه و اگه پول نداشته باشي پرتت ميكنن گوشه خيابون و فقط ما ايرانيا عاطفه داريم و كمك به هم نوع حاليمونه !!نه خير آقا جان همه جا عاطفه و مهر هست و به پاي دين مبين اسلام نزاريدش لطفا...
پ ن۴:فكر كنم همين روزاست در اينجا رو تخته كنن يا وقتي برگشتم توفرودگاه.............................
بعدا نوشت:هی با توام ن.ی (تو که جسارت نداری ایمیل آدرس بزاری مطمئنم برمیگردی جوابتو بخونی) اومدی کامنت گذاشتی و چیزی رو که لایق خودت بوده نثار من و دوستای وبلاگیم کردی خوب گوشاتو وا کن ببین چی میگم اینجا وبلاگ منه و قوانینش توسط من تعیین میشه و تو فقط میتونی بیای اینا نظر بدی اما حق توهین نداری شیر فهم شدی؟؟؟
اما تا ابد میدونم و میدونیم مرد بودی ...مردی که خودتو نفروختی به سی یا ست پشت دیانت!...
روحت شاد
بازم سلام...
الان نزديك صبحه و من هر چي چشامو فشار دادم نتونستم بخوابم پس چاره ايي ندارم جز نوشتن يه پست تو وبلاگم.. تنها پل ارتباطي من با دوستاني كه يكان يكانشون!!رو دوس دارم...
اين دو روز كفش آهني پام كردم و واسه كاراي پذيرش دانشگاه خيلي تلاش كردم...خداييش سيستم اداري اينجا رو كه ميبينم ميبينم سيستم اداري ما تو ايران اندازه يه جلبك هم بدرد بخور نيست...همش كاغذ بازي و امضا و از اين اتاق به اون اتاق شوتت ميكنن مثل يه توپ فوتبال !!
به خاطر همين تلاش هاي مذكور كارام تقريبا جمع شد و نتيجه اش يه چن وقت ديگه بهم اعلام ميشه و حالا ديگه با خيال راحت ميخوام برم صفا سيتي!!!چيه مگه ما دل نداريم آقا جان؟؟
امروز يه حراجي پيدا كردم كه جاتون خالي معركه بود و كلي خريد كردم از اونجا و مثل قحطي زده ها خريد كردم و در جواب پسر عمو كه گفت مگه ايران قحطي اومده فقط سرخ و سفيد شدم و سعي كردم به خودم مسلط باشم و گفتم نه اينا سوغاتيه!!پسر عموي فضول يه نيگا به خريدها كرد و گفت ولي اينا كه فقط سايز خودته و ما باز وقيحاانه جواب داديم واسه دوستامه آخه!!
در اين هنگام فهميديم آن نگاه عاقل به عسل رو و پشت بندش عبارت خودتي كه از نيشخندش پيدا بود اما به روي مباركمان نياورديم!!
كلن اينجا خيلي بايد به رويتان نياوريد و مقداري خودتان را به خريت بزنيد تا بقا يابيد!كه اين را هم مثل همه چيز ديگر مديون 30 ياست هاي محترم جناب ا.ن وبرو بچسشون هستيم!!ميپرسيد چرا؟؟ فقط همين جمله بس كه در اذهان ملت شهيد پرور بريتانياي جهان خوار :ايران=آنگولاست و ايراني= تروريست (يه چيزي تو مايه هاي طالبان )و بايد خودت را ج.ر بدي و توضيح بدي كه افغانستان طالبان دارد و ما صاحب تمدن 2500 ساله هستيم و كورش ها داريم و منشور حقوق بشر داشتيم زماني كه شما هنوز غار نشين بوديدو به سيب زميني ميگفتيد ديب دميني!!
خلاصه كار آنچنان ساده ايي هم نيست زندگي در اين بلاد كفر حتي براي بنده كه شناسنامه ام ايراني نيست و از روي مداركم لو نميروم كه فرام ايران هستم!!
و به همين دلايل ذكر شده ما مقداري دپرس شده ايم و دلمان گرفته كه چرا دختر عموي ما با وجود اينكه تبعه اينجاست فقط به جرم ايراني الاصل بودن با سگي به بزرگي اينقدر(دستات رو از زمين تا نزديك شونه هات بيار بالا..آره اينقدر)بايد به دبيرستانشان برود(براي امنيت ) و چرا عمو بايد هميشه نگران حمله نژاد پرستها به خانواده اش باشد ...عمويي كه در هيچ كجا آرامش و امنيت نيافت نه در ايران و نه در اين ديار كفر!!وباز كمي فكر ميكنيم كه به ايران باز گرديم و عطاي اين مرزو بوم را به لقايش ببخشاييم و باز وقتي نظم اينجا را ميبينيم وقتي دانشگاه هاي اينجا را ميبينيم وقتي مترو اينجا را ميبيينم!!!كه هميشه صندلي خالي دارد در همه ساعات روز!!!!مويه ها ميكنم به وضع خودمان در ايران وپاهايمان شل ميشود براي بازگشت...
پ ن1: گيج شدم هلپ!!
پ ن2: فردا ميخوام برم منچستر..(.پيرو همون قضيه صفا سيتي!)
پ ن3: عمو هم مياد!!! ميگه بابات تو رو دست من سپرده (آيكون اه.. چرا ولم نميكنه!!به همراه كندن موهاي سرم!! )
پ ن4: مرسي كه تنهام نزاشتين و بعضي هاتون فرط و فرط كامنت دادين (خودش ميدونه كيو ميگم!)
می ترسم از آن بانگ بر آید روزی ای بیخبران راه نه آن است و نه این
حدود ۵ روز از اقامتم درلندن میگذره و تو این مدت که نبودم چه خبرها شنیدم از ایران!!!و چه تعجب ها نمودم !!!
اولش تو یوتوب ویدیو کلیپ کمپین مجید رو دیدم که آقایون سیبیل کلفت چارقد به سر کلی مارو خنداند و گریاند و غروراند!!خوشحالم هنوز مردانی داریم از قماش ایرانی که واسه زن حرمت قائلن و واسه ابتدایی ترین حقوقش و واسه حجابی که بزور کشیدن به سرش و به زور کشیدن به سر مجید ها ایضا!
دومیش پاره شدن عکس امام و توطئه جدید پالتیک من های ایرانی که نمیدونم ملتو خر فرض کردن یا مخشون هنگیده!!آخه آقایون محترم ۳۰ یا ۳۰یون درسته باتوم خورده تو مخمون درسته شاس میزنیم اما نه دیگه تا این حد!!!نه نه من غریبم بازی خیلی وقته دمده شده به خدا !!امیخوایین اینجوری توجیح کنین گند کاریاتونو تو کهریزک و اوین و کوچه خیابونای شهر آیا؟
این پرس تی وی هم اینجا غوغا کرده!و دم به دقیقه تظاهرات این آخوندا رو نشون میده ودر کل نمیزاره دلمون زیاد تنگ بشه واسه ا.ن و دوستانش !!ا.ن اینجا ا.ن اونجا ا.ن همه جا (با لحن زبل خان !)
بگذریم
از روزی که نزول اجلال فرمودیم اینجا همش یا بارون میباره یا برف میادو هوا بس ناجوانمردانه شخمی است!!واسه همین فقط تونستم برای کار پذیرش دانشگاه برم بیرون و البته سوار اون اتوبوس قرمز دو طبقه ها هم شدم و کلی خوش گذشت!تازشم تو اتوبوس شنیدم یه خانومه با بغل دستیش ایرانی حرف میزد و انگار دوست قدیمی مو دیده باشم پریدم بغلش و گفتم شما ایرانی هستی ؟؟و با جواب مثبتش روبرو شدم و البته یه لبخند ژکوند رو لبش و گفت معلومه تازه اومدی اینجا اینقد ذوق کردی !اینجا پر ایرانیه!!خودمو جمع کردم و گفتم آره ۵ روزه!!(آیکون خجالت و این حرفا!)
بین خودمون بمونه دیسکو هم رفتم البته زیاد ضایع نبودا!کلاب خونوادگی بود فک کنم آخه با عموم و خونوادش رفتیم و هر چی گفتم اینجا خوب نیستا گفت نه همینجا خوبه( با اخم البته!!)من مرده ی این غیرت مردای ایرونیم که اگه ۲۰ سالم اینجا باشن کم نمیشه!!
الان دیگه چیزی به فکرم نمیرسه یعنی جای دیگه ایی نرفتم !اما تصمیم گرفتم برگشتم یه سفر نامه بنویسم بزنم تو پوز ناصرخسرو !از همون اول تو فرودگاه و حین سفر و افتادن تو انواع چاله و چاه و گودال هوایی و فضایی تا برگشتنم...
پ ن۱:یه رستوران ایرانی اینجا کشف کردم صاحبش یه پیرمرد با صفای ایرانیه با سیبیل پرپشت و کلی خوش لباس!!بعد رو دیوار رستورانش یه تابلوبزرگ نقاشی بود زیرش یه بیت شعرشهریار
از زندگانیم گله دارد جوانیم شرمنده جوانی از این زندگانیم
پ ن۲:دلم خیلی میگیره اینجا گاهی دلم به کامنتای شما خوشه ...
پ ن ۳:آی کنت اسپیک پرژن .ُانلی اینگلیش! اینو دختر عموم گفت روز اول! بعد میگه تعریف کن از ایران ...یعنی آیلتس امتحان میدادم اسپیکینگش آسونتر بود !!!
پ ن۴:اینترنت اینجا چقدررررر پر سرعته جاتون خیلی خالیه!!(آیکون من در حال ذوق مرگی )
مساله اینست
از همه پنهون بود از شما چه پنهون بنده در راستای همون اصلاحات تصمیم داشتم چهار گوشه تهرونو ببوسم و به بلاد بلاخیز کفر سفر کنم ...البته اینم بگم که دلم راضی نبود و منتظر بودم یکی بیاد بگه نه نرو ...بمون...که کسی نگفت! و ما هم برای کم نیاوردن ناچار به خرید بلیط شدیم!!اما باز هم دل اطرافیان به رحم نیامد و حتی گفتند بهترین کارو انجام دادی!!!
وبه ناچار بنده یه سفر دو هفته ایی به پاچه ام رفت تا اوضاع را بررسی نموده و تصمیمات بعدی را اتخاذ نماییم.لذا باز هم از همین تریبون اعلام میکنم که اگر بار گران بودیم رفتیم ...
اما مدیونید اگر فکر کنید دلم برای ا.ن برای س.علی برای همه برادران و ایضا خواهران زحمت کش ادای پاره ایی از توضیحات تنگ نمیشود و شاید به خاطر همین عزیزان دل مامان !برگردم
پ ن۱:خیالتان راحت چک کردم پروازمان توپولوف نیست پس احتمالا زنده می مانم!
پ ن۲:ویزا لازم نبود بگیرم به دلیل تولد در همان بلاد بلاخیز(گفتم توضیح بدم نگید خالی بنده و اینا!!)
پ ن۳:لپ تابم (جالب توجه جناب هادي گره كور!!)را ميبرم پس كماكان دنبال ميكنم وبلاگهايتان را...
پ ن۴:يادم نيس تو كدوم وبلاگ اما تو يه وبلاگي خوندم بسي.جيه به دانشجو ميگه من واسه دين و شرف و غيرت ميجنگم تو واسه آزادي؟!!!!دانشجو ميگه ما واسه چيزايي كه نداريم ميجنگيم!!!يعني حال كردم با اين جواب آقا...حال!!
پ ن۵:ديگه خدافظ...آها قرار وبلاگي ميريد عكس بگيريد ما هم دوستان رو ببينيم كنجكاويمان شده !
پ ن۶:به جوون خودم ديگه رفتم.خداحافظ
پ ن:گاهی اوقات آدما همه حرفای دلشونو تو یه جمله میتونن بگن و خالی بشن ...پس چه لزومی هست به توضیح اضافه؟؟سال سال اصلاح الگوی مصرفه!!
این چند وقته به خاطر یه سری مشکل های حادکه بنده با خودم داشتم کلا دپرس بودم و کلیه روانپزشکان محترم ومحترمه !بنده رو جواب کرده بودن و خلاصه امیدی به بهبودی بنده نبود...شنیدی میگن گاهی یه حرف زندگی آدمو متحول میکنه؟؟بعله.بنده هم در یه عصر پاییزی سرد وقتی رفته بودم کلاس ویالون و هزار تا دلیل هم تراشیده بودم واسه آماده نکردن درس اون جلسه به خودم اومدم...البته همین طوری هم نه...استاد بنده که الهی خانومش فداش بشه!وقتی قیافه گرفته بنده رو دیدن و دلیلای مسخره منو شنیدن واسه تنبلی با خونسردی فرمودند:
چرا رک و راست نمیگی حوصله نداشتم تمرین نکردم؟
منو میگی انکار که نه جون خودم نباشه جون شما آرشه ویالونم خراب بود ..همسایمون مرده بود...و...اونم یه نگاه عاقل اندر معشوق!!!بهم انداخت که یعنی خودتی!
خلاصه سر کلاس تمرین کردیم اما درکمون از اتود اون روز به سان درک الاغ بود به انتگرال ...واینجا بود که صبر استاد گرام لبریز شد و خیلی صمیمی فرمودند
تو چته؟؟؟؟
عسل:آیکون سرخ شدن و خجالت وطفره و اینا!
استاد:لازم نیس بگی چته...
یه چیزی بهت میگم آویزه گوشت کن
بنده با بی میلی:بفرمایید
مرغ طوفان گر به دام افتد تحمل بایدش
شاید باورتون نشه اما این جمله تلنگری بود به من به افکارم به عقایدم به تصمیم هام...واین شد که من یه تصمیم کبری گرفتم ...تغییر.میخوام هدفمند کنم لحظه لحظه زندگیمو(چیه یعنی من از ا.ن هم کمترم که همه چیو هدفمند میکنه ؟!)
لذا از همین تریبون اعلام میکنم بنده دست به اصلاحات میزنم بنده توی دهن این دپرشن میزنم من به پشتیبانی اون جمله بالا هدف تعیین میکنم!و مشکلات هیچ غلطی نمیتوانند بکنند!!
دلم برف میخواد از اون برفا که همسایه ها از رو پشت بومشون پارو میکردن از اونا که اعصاب بابامو خورد میکرد و زنجیر میبست به لاستیکای ماشینش تا از کوچه خونمون بتونه بیاد بالا...
دلم برف میخواد از اون برفا که وقتی میبارید شبش میرفتیم درکه لبوی داغ میخوردیم...از اون برفا که باهاش یه آدم برفی درست کنم که تا آخر زمستون بمونه اما همیشه یه روزی بود که میرفتم بهش سلام بدم و میدیدم یه هویجو دو تا دکمه رو زمین افتاده و چقدردلم میگرفت...
آسمون کبوده مثل وقتایی که میخواد برف بیاد...از اون برفایی که رد پای گربه های خیابونی روش دیده میشه ...رد پای یه رهگذر که پاهاشو کج میزاشته و من از روی رد پاش راه میرم و رد گم میکنم که هستم...
آسمون ببار میخوام رد گم کنم
مثل لحظه ای که
پلکهایم
آرام آرام
سنگین و گرم می شوند ..
من در خودم غرق می شوم .
اصلا شبیه هیچ چیز نیست ،
حس ِ ماورایی من ...
پ ن:بعد از یه دوره دپرسی وارد فاز آرامش شدم....خیلی دارم حال میکنم ...عین خوردن ترامادل بعد از دو روز خماری....
پ ن۲:چن روزیه کتابای فلسفی میخونم... یه سوال چرا پیامبرا همشون تو آسیا و خاور میانه ظهور کردن؟؟؟یعنی سرخ پوستا همشون راه درستو میرفتن آیا؟؟
پ ن ۳:خدا کنه این نویسنده کتابه به روح اعتقاد داشته باشه....
يه لطفي كن دو دقيقه به حرفم گوش كن
ايراني آفريديم هيچي نگفتم
جنس دوم آفريديم هيچي نگفتم
دوستاي صميميم بهم خيانت كردن هيچي نگفتم
صد تا سنگ انداختي جلو پاي لنگم هيچي نگفتم
آرزوهامو يكي يكي گفتم و يكي يكي بهشون خنديدي هيچي نگفتم
كاريو كه دلم خواس انجام بدم اسم گناهو روش گذاشتي هيچي نگفتم
تا مهر كسي رفت تو اين دل بي صاحاب و تو فهميدي ته دلم قيلي ويلي ميره ازم يه جوري گرفتيش هيچي نگفتم
كه چي ؟؟ميخواي بگي خيلي خدايي؟؟مياي جاها عوض؟؟
پ ن:اعصاب معصاب ندارم هیچ رقم
خیلی ذوق دارم که دوباره میتونم بیام اینجا و بنویسم راستش با اون ضربه باتومی که خورد به کله مبارکم معدودسلولهای خاکستری را هم از نظم نوینشان خارج کرد و خلاصه امیدی نداشتم به بهبودی که گفتند اگر همین امشب را دوام بیاورم خطر رفع شده زنده می مانم(دیالوگ نود درصد فیلمهای ایرانی!)و خدا خواست و ماندم!!
اما خداییش دیروز گل کاشتیمهااااااااااااااا!!بنده به شخصه به میدان هفت تیر عازم شده و لی نمیدانم چرا از تخت طاووس سر در آوردم آیا؟؟؟بعد هم جو حسابی گرفتمان همپای همه شعار هایی دادیم که الان که فکر میکنم بدنم مور مور می شود...امشب داشتم فکر میکردم پارسال این موقع فکر میکردیم روزی ملت این شعار ها را بدهند در یوم الله ۱۳ آبان!!!!
خلاصه رفتیم و برای چندمین بار در طول این چند ماه سیفون را کشیدیم تا شاید پاک شوند این....حالا اینکه پاک میشوند یا نه نمیدانم اما خوشبینم ....
پ ن۱:خدا ذلیل کنه اونی که زد تو سرمو بلند بگو آمین...
پ ن۲:من معمولا از این دست پستها نمیذاشتم گمونم اثرات همون باتومه باشه شاید اگه عقلم اومد سر جاش پاکش کنم شایدم به دلیل مننژیت!!بمیرم کی میدونه ؟؟؟
پ ن۳:اگه مامان بابام این پستو ببینن ....(آیکون عسل در حال کتک خوردنو ضجه و ناله و اینا!)
پ ن۴:یه آقای محترمی وسط فرار کردن و کتک خوردن ما شماره تلفن به بنده عنایت فرمودند !!و کم مانده بود نصف دینمان کامل شوداما صد افسوس که گم شد!
پ ن۵:یکی منو جمع کنه از اینجا..........
اومد و رفت دوستای مجازیت و خوندن حرفای دلت میتونه زخم دلتو خوب کنه؟؟
اون وقت وقتی برسی خونه خودتو مستحق یه لیوان چایی داغ و یه حموم گرم میدونی...
پ ن۱: از بس همه پاییز منتظر بارون بودیم و نیومد چقدر ذوق کردیم با این چند روز بارون!!
پ ن۲: آنفلونزای خوکی وارد فاز دوم اپیدمیش شده یعنی چی؟؟؟(امروز شنیدم!)
آمده بودم بگویم باز هم نتوانستم...
چند روزيه كه دلم حال و هواي وبلاگمو كرده بود اما به خاطر قولي كه به خودم داده بودم نتونستم چيزي بنويسم..تا اينكه امروز كلاه گذاشتم سر خودمو گفتم اصلا فلسفه وجود وبلاگم چيه؟جز اينه كه اونجا رو درست كردم واسه آروم كردن دلم پس چرا وقتي دلم گرفته از دلتنگيام ننويسم؟
عسل با هاله نور دور سرش(مگه من چيم از ا.ن كمتره!!):اما تو قول دادي به خودت به دوستات كه ديگه غصه نويسي تعطيل!
عسل با دو تا شاخ:پس دلتنگياتو كجا مينويسي ؟يعني ميخواي تو دلت بمونه؟آره؟
عسل.نوراني:ميخواي بزني زير قولت بهونه نيار
عسل شاخدار:اصلا آره مگه چيه ...همه دلشون ميگيره ...همين امروز وبلاگ بابا لنگدرازو نديدي؟
عسل نوراني:خب حالا دردت چيه شايد بتونيم بين خودمون حلش كنيم؟هااا
عسل شاخدار:بين خودمون؟شوخيت گرفته؟تو كه از بچه گي هم تا نمينوشتي آروم نميشدي خواهشا كلاس نزار !!
عسل نوراني :تسليم هر غلطي دلت ميخواد بكن...منو بگو ........بيپ
عسل شاخدار در حالي كه يه ابروشو بالا ميندازه پيروزمندانه مياد سمت پي سي!!
امروز دلم خيلي گرفته مثل آسمون شهرمون...مثل هر روز وقتي بيدار شدم از خواب انگار اصلا نخوابيده بودم خسته ي خسته ...ياد اس ام اس شب قبل افتادم :(8/8/88 منتظر ظهور امام زمان باشيد در يك جمعه با تاريخي با اعداد مشابه توبه كنيد و از اين حرفا و اينو واسه 10 نفر بفرستين كه اگه نه بچه اولت دندونش درد ميگيره و اگه بفرستي تو قرعه كشي بانك ماشين ميبري....)اينم از عوارض سپاهي شدن مخابراته لابد!!
طبق معمول تنها بودم با يه يادداشت روي آينه:خونه مامان بزرگيم بيا!!!
زدم بيرون پياده ...اما به سر خيابون نرسيده پشيمون شدم تاكسي گرفتم گفت كجا گفتم يه كافي شاپ هست تو خيابون.....ميرم اونجا (به دلايل تبليغاتي اسم نميآرم!!)عجله كنيد ...
راننده بيچاره سرعتشو زياد كرد و من تو دلم كيف كردم ...
رسيدم رفتم تو كافي شاپ پر بود !!يه زنگوله بسته بودن جلو در هر كي وارد ميشد همه بر ميگشتن نيگاش ميكردن روز جمعه ايي ملت چقدر بيكارنااااااا همه زوج بودن و عشقولانه همو نيگا ميكردن بعد با خودم گفتم اينجا چيكار ميكني؟بلند شدم بيام دلم بستني خواست، نشستم يه بستني شكلاتي خوردم حالم جا اومد
كاش همه عمرم بستني ميخوردم بدون فكر كردن به هيچ كس و هيچ چيز!
پ ن1:شب شد و امام زمان نيومد...
پ ن2:اينقد دلم برف ميخواد هوس زمستون كردم...
پ ن3:بعدا مينويسم.........