بزارین از اولش بگم  زندگی من همیشه پر بوده از دردای جور واجور که گاهی خرخره ام رو میگرفتن و نمیزاشتن نفس بکشم ولی گاهی که بازوهاش خسته میشد فقط به یه قلقلک اکتفا میکرد و میگفت هی من هستما!خوش نگذره بهت لیدی

وقتی اومدم اینجا و رسما شدم لیدی مارمالاد پر بودم از این دردا ...تو مردابی دست و پا میزدم که فک میکردم راه خلاصی ازش فرار کردن به دنیای مجازییه...دنیایی که هیچکی نمیدونه  تو کی بودی و کی هستی و حتی کی قراره باشی...

بعدها دیدم دنیای مجازی منو غافل کرده از همه ی اون چیزی که من به عنوان عسل هستم  کمرنگ شدم و این اواخر حتی بیرنگ اما الان دوباره پرت شدم وسط همون مردابی که دو سال پیش  توش گیر افتاده بودم

و این بار هم دریغ از یه ناجی...