تصمیم کبری...
این چند وقته به خاطر یه سری مشکل های حادکه بنده با خودم داشتم کلا دپرس بودم و کلیه روانپزشکان محترم ومحترمه !بنده رو جواب کرده بودن و خلاصه امیدی به بهبودی بنده نبود...شنیدی میگن گاهی یه حرف زندگی آدمو متحول میکنه؟؟بعله.بنده هم در یه عصر پاییزی سرد وقتی رفته بودم کلاس ویالون و هزار تا دلیل هم تراشیده بودم واسه آماده نکردن درس اون جلسه به خودم اومدم...البته همین طوری هم نه...استاد بنده که الهی خانومش فداش بشه!وقتی قیافه گرفته بنده رو دیدن و دلیلای مسخره منو شنیدن واسه تنبلی با خونسردی فرمودند:
چرا رک و راست نمیگی حوصله نداشتم تمرین نکردم؟
منو میگی انکار که نه جون خودم نباشه جون شما آرشه ویالونم خراب بود ..همسایمون مرده بود...و...اونم یه نگاه عاقل اندر معشوق!!!بهم انداخت که یعنی خودتی!
خلاصه سر کلاس تمرین کردیم اما درکمون از اتود اون روز به سان درک الاغ بود به انتگرال ...واینجا بود که صبر استاد گرام لبریز شد و خیلی صمیمی فرمودند
تو چته؟؟؟؟
عسل:آیکون سرخ شدن و خجالت وطفره و اینا!
استاد:لازم نیس بگی چته...
یه چیزی بهت میگم آویزه گوشت کن
بنده با بی میلی:بفرمایید
مرغ طوفان گر به دام افتد تحمل بایدش
شاید باورتون نشه اما این جمله تلنگری بود به من به افکارم به عقایدم به تصمیم هام...واین شد که من یه تصمیم کبری گرفتم ...تغییر.میخوام هدفمند کنم لحظه لحظه زندگیمو(چیه یعنی من از ا.ن هم کمترم که همه چیو هدفمند میکنه ؟!)
لذا از همین تریبون اعلام میکنم بنده دست به اصلاحات میزنم بنده توی دهن این دپرشن میزنم من به پشتیبانی اون جمله بالا هدف تعیین میکنم!و مشکلات هیچ غلطی نمیتوانند بکنند!!
اسمم عسله.