...و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد


و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت


و بعد ازرفتنت ، رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد


و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه

بر مي داشت


تمام بالهايش غرق در انبوه غربت شد


و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود


و بعد از رفتنت انگار


كسي حس كرد من بي تو تمام هستيم از دست خواهد رفت

 
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد


و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد


كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد


و من با آنكه مي دانم تو هرگز نام من را با عبور خود

نخواهي برد،


هنوز آشفته ام


.....برگرد......


و بعد از اينهمه طوفان و وهم و پرسش و ترديد


من در اوج پاييزي ترين ويرانه ي يك دل


ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر


نمي دانم چرا، شايد به رسم عادت پروانگيمان باز


براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزو هايت دعا كردم...!!!

...دعا کردم ...

عسل