آهای تو که این همه دوری از من..... این روزا در حالِ عبوری از من..... آهای تو که فکر می کنی سوزوندی ..... دارو ندارم و با دوری از من.... طاقت نداری ببینی می دونم..... این همه طاقت و صبوری از من..... ستاره ها میگن پشیمون شدی..... میخوای بگی که غرق نوری از من..... فکر نکنم بشه با صدتا دریا..... این همه نفرت و بشوری از من..... نمی دونم میخوای با قلب سنگی..... دل ببری بازم چه جوری از من .....
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 1:38 توسط عسل
|
اسمم عسله. اینجا رو مینویسم واسه دله خودم...اما خوشحالم که تو هم میخونیشون. کامنت ها همینجا جواب داده میشه...
این روزا در حالِ عبوری از من.....
آهای تو که فکر می کنی سوزوندی .....
دارو ندارم و با دوری از من....
طاقت نداری ببینی می دونم.....
این همه طاقت و صبوری از من.....
ستاره ها میگن پشیمون شدی.....
میخوای بگی که غرق نوری از من.....
فکر نکنم بشه با صدتا دریا.....
این همه نفرت و بشوری از من.....
نمی دونم میخوای با قلب سنگی.....
دل ببری بازم چه جوری از من .....