یک بار، پانزده سال پیش شاید، رفته بودم جشن تولد دوستی. دوست‌هام می‌رقصیدند. من کنار ایستاده بودم. دست می‌زدم. پشت به ظرف سفید بزرگی روی پایه‌ی بلند. نفهمیدم یا پشت‌م چشم نداشت یا حق داشتم و بچه بودم، رفتم عقب، خوردم به‌ش. سگک سارافونم صدا داد. در همین حد. برگشتم دیدم ظرف ترک خورده. ترسیدم. رفتم گوشه‌ی هال نشستم. دیگر نرقصیدم. کم حرف شدم. کوچک شدم تا کسی من را نبیند. دفعه‌ی بعد که رفتم آن‌جا ظرف سفال
بزرگ مرده بود. زندگی بدون‌ظرف آن‌ها زیاد هم بد نشد، اما کسی هم مچ من را نگرفت. آن‌ها لابد دلیلی برای‌ش پیدا کرده‌اند. اما حقیقت این است که ما خیلی وقت‌ها نمی‌فهمیم. ما حتی نمی‌دانیم کی ظرف بزرگ سفیدمان را شکسته. ما در دورترین خیال‌مان نمی‌گنجد که کار آن بچه‌ی ساکت و آرام گوشه‌ی هال باشد.

پیش بینی من این است که ما یک روز، از فرط گشتن دنبال بزرگ‌ها، دنبال غول‌آسا‌ها می‌میریم. و کسی حتی این را نمی‌فهمد.